اللهُمَّ عَرِّفْنِی نَفسَکَ، فاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی نَفْسَک، لَم اَعْرِفْ رَسُولَک ... اللهُمَّ عَرِّفنِی رَسُولَک، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسولَک، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ ... اللهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دیِنِی ... و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
  و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
موجیم و وصل ما از خود بریدن است  ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است
پنجشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1386
جمعه های انتظار

 

حدیث جمعه:

از یاد نمی برم آن روز را که با پدر گفتم:

پدر جان! چرا عصر آدینه ها پروای ما نداری؟

گفت: فرزندم! پروانه ها همه چنین اند.

گفتم: مادر مرا چه روزی زاد؟

گفت: جمعه.

گفتم: و شما.

گفت: جمعه.

گفتم: برادران و خواهرانم؟

گفت: جمعه.

گفتم: چگونه است که ما همه جمعگانیم؟

گفت: در روزگار نامرادی، هر روز جمعه است، و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند، همه عصرند.

با گوشه جامه سبز دعا، اشک از چشم های خود دزدید و گفت: فرزندم! امروز چه روزی است؟

گفتم: جمعه.

گفت: تا جمعه موعود، چند آدینه راه است؟

گفتم: یک یا حسین دیگر.

گفت: حسین را، تو می شناسی؟

گفتم: همان نیست که صبحهای جمعه پرده خوان ندبه خون است؟

گفت: و عصرهای جمعه، کبوتران فرج را، یک یک بر بام انتقام می نشاند.

مادرم به ما پیوست. دلگیر بود، اما مهربان. چادر بی رنگ و روی شب فامش را هنوز از سر برنداشته بود که از بیت الاحزان پرسید.

نگاه پدر به سوی ما لغزید و چشمهای من، در افق خیره ماند.

پدر یا مادر، نمی دانم، یکی گفت:

شاید امروز، شاید فردا، شاید ... همین جمعه.

 

برگرفته از کتاب "ندبه های دلتنگی، استاد رضا بابایی"

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 66938