سلام
بالاخره شب آرزوها هم اومد و رفت!
اما ببینیم چی آرزو کردیم و از بین آرزوها کدوم یکی تو همین دنیا نصیبمون میشه.
دیشب رفتم حرم. جای همتون سبز. خیلی خوب بود.
نشستم جلوی ضریح و تا تونستم درد دل کردم. ( واقعا اگه ما اینجور جاها رو نداشتیم، چیکار می کردیم؟ مخصوصا وقتای ناراحتی و دلگرفتگی)
هیچ دعایی هم نخوندم. فقط داشتم با اشک و حرف دل، و طبق معمول با زبان بی زبانی با آقا حرف میزدم. ( چه خوش است راز گفتن به زبان بی زبانی!)
یه خانواده پاکستانی هم بودند که میخواستند از ضریح عکس بگیرند. خادمای حرم، دور و برشون جمع شده بودند و میخواستند هر طور شده اونها رو متوجه کنند که عکسبرداری ممنوعه!
اما هیچ کدوم نتونستند. یعنی هیچ کس نمی تونست با زبون اونها باهاشون صحبت کنه!!
ولی همین خانواده پاکستانی وایساده بودند جلوی ضریح و زیر لب صحبت می کردند.
یه خانوم دیگه بود داشت به زبون ترکی با آقا حرف میزد.
برام جالب بود. گفتم: آقا! شما زبون همه اینها رو متوجه میشید. از هر شهر و دیاری که باشند. اما نمیدونم زبون منو هم متوجه میشید؟؟
آخه زبون من با همه اینها فرق داره. شهر و دیارم هم همین طور. من از شهر گناه اومدم و زبونم هم زبون یکی از بدبخت ترین گناهکاراست!!! زبون سختیه. خیلی سخت! فقط باید خیلی گناهکار باشی تا متوجه حرفام بشی.
اما نه! شما باب الحوائج هستین. مگه میشه زبون کسی که حاجت به درگاهتون آورده رو متوجه نشین. هر چقدر هم که گناهکار باشه.
دنبال آرزو می گشتم. نمیدونستم به آقا چی بگم. اما یه آرزویی که بدجوری دلمو میسوزونه، خودشو بیشتر از بقیه نشون میداد. آره. درسته ظهور امام مهربونمون.
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم همه غمها برود چون تو بیایی
اما...اما هر چی فکر کردم دیدم نه. این دعا رو نگم بهتره.
آخه اگه الان مولای مهربونمون بیاد و منم اینجوری غرق گناه باشم، خیلی زشته. فقط باید خجالت بکشم. روم نشد برا فرج دعا کنم.
جلوم یه پسر کوچولو نشسته بود که شاید پنج شش ساله بود. داشت گریه می کرد.نه ازون گریه ها که برای توپ و عروسک می کنندا. به ضریح نگاه می کرد و زیر لب حرف میزد و ساکت و آروم اشک می ریخت.
خیلی حسودیم شد. گفتم کاشکی من جای تو بودم. اونوقت با خیال راحت برا ظهور دعا می کردم.
الهم عجل لولیک الفرج
موج اگر میدانست که ساحل هیچ گاه دستهایش را نمی گیرد، نفس نفس نمی زد!
|