به نام او که زیباترین را برای زیباآفرینی آفرید
بچه که بودم، شب عاشورا پدرم مفاتیح بزرگشو میاورد و هممون دورش جمع میشدیم و بابا برای ما میخوند و می گفت که برای فردا چه کارهایی بهتره انجام بدیم و چه کارهایی بهتره که انجام ندیم.
بابا روز عاشورا نمیذاشت تو خونه غذا درست بشه. می گفت امروز مستحبه که از غذاخوردن امساک کنیم. تا بعد از ظهر، قبل از غروب.
از اون موقع تا حالا هنوز این تناقض تو ذهن من مونده. مهمونیای ظهر عاشورا رو میگم. سفره های رنگین کمونی، ...
دیشب یکی از دوستان زنگ زد و واسه امروز ناهار دعوت کرد و آدرس یک تالار پذیرایی رو داد. گفتم ببخشید به چه مناسبت؟ گفت نذری ظهر عاشورامون هستش دیگه!!!
گفتم آهان، پس بالاخره امام حسین هم باکلاس شد!! خوبه.
( البته امام حسین (ع) رو خیلی وقته باکلاس کردند. از همون وقتی که از نام زیبای "حسین" فقط لفظ سین سین رو میشنیدیم اونهم با آهنگ موسیقی رکیک دابس دابس.)
یادم افتاد به اینکه توی کانون بچه ها ظهر عاشورا چادراشونو خاکی می کنند و ....
فکر کن با این سر و وضع بری تالار!!!
سر میز:
- مادر! شما دوغ میخورین یا نوشابه؟
- دخترم برا من دلستر بیار.
نمیدونم چرا یکدفعه دچار این توهم فانتزی شدم که احتمالا ظهر عاشورا بچه هایی بودند که با لب تشنه شهید شدند؟ |