اللهُمَّ عَرِّفْنِی نَفسَکَ، فاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی نَفْسَک، لَم اَعْرِفْ رَسُولَک ... اللهُمَّ عَرِّفنِی رَسُولَک، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسولَک، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ ... اللهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دیِنِی ... و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
X
تبلیغات
رایتل
و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
(موجیم و وصل ما از خود بریدن است * ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است)
سه‌شنبه 6 اسفند 1387
شب به یاد ماندنی

ندارم بابا! ندارم. هنوز طلبم رو ندادند.
امروز قرار بود فهیمه با مادرش برای خرید برند. قرار بود پول بیارم. اما ....

فهیمه نمی فهمید "ندارم" یعنی چی؟  

و همین طور گریه می کرد. بابای دروغگو، دیگه دوست ندارم. تو خیلی بدجنسی. من... من نه عروسک دارم نه لباس. کفشامم پاره شده. امروز آزاده کیف صورتی آورده بود مدرسه. بابای دروغگو... دروغگو... دروغگو....

شرمنده شدم. فهیمه رو بغل کردم. می خواستم سرشو ببوسم اما خودشو کنار کشید. دیگه باهات قهرم. قهر قهر...

فهیمه رفت کنار لیلا نشست.

- مامان گشنمه، پس کی شام حاضر میشه؟ من گشنمه.

- بیا مادر جون این نون و بخور غذا تو قابلمه روی چراغ علادینه. الان دیگه آماده میشه. تو برو دراز بکش غذا که حاضر شد صدات می زنم.

یواش در قابلمه رو برداشتم، ولی به جز آب از چیزی خبری نبود.

در گوش لیلا گفتم: می خوای شام درست کنی؟؟

گفت: دلت خوشه. چی داریم درست کنم واسشون. تا این آب به جوش بیاد دیگه فهیمه هم خوابش برده.

نشستم کنارش. لیلا گفت: تو هم گرسنه ای؟

-  آره. ولی مهم نیست.

- ظهر چی خوردی؟

- وااااای لیلا دیگه دارم کم میارم. این صاحب کار لامذهبمونم طلبمونو نمیده. دلم میخواست لااقل یه تیکه لباس نو واسه فهیمه و میلاد بخرم.

- راستی امروز که میلاد رو برده بودم بهزیستی مربیش گفت یه دوره کلاس برای بچه ها گذاشتند که به راه رفتنشون کمک می کنه. ولی علی! گفتند هزینه اش پانصد هزار تومن هست.

- آخ لیلا! دیگه برای میلاد از دست ما کاری ساخته نیست. فعلا که نمی تونم این پول رو جور کنم.

لیلا پاشد و رفت سر چمدونش. رفتم کنارش. دیدم یه زنجیر تو دستش داره. گفتم گنج پیدا کردی؟

حلقه شو درآورد و گفت: فقط همین دو تا رو دارم. ببریم بفروشیم میلاد رو توی کلاسها ثبت نام کنیم. تو رو خدا علی.

لیلا داشت گریه می کرد. دیگه نتونستم تو خونه بمونم. خجالت می کشیدم. زدم بیرون. قیافه لیلا جلوی چشمام بود. اذیتم می کرد. خیلی شکسته شده بود. این وظیفه من هست که برای بچه ها لباس تهیه کنم. من مرد خونه هستم. من باید باید میلاد رو ثبت نام می کرد. میلاد؟؟....

کنار پنجره امامزاده شمع روشن کردم و همونجا نشستم. میلاد میلاد میلاد ....

دیگه نمی تونم براش کاری کنم. تمام طلب من از اوس رحیم صد هزار تومن هست. اینم که میخوام بدم واسشون لباس و عیدی..... نه. میزارم برای ثبت نام میلاد. آخه اگه نتونم ببرمش این کلاسها دیگه شاید هیچ وقت نتونه راه بره. چهارصد هزار تومن دیگه رو از کجا بیارم؟ .... جواب فهیمه رو چی بدم؟.... لیلا لیلا.... میدونم که خیلی چیزا احتیاج داره. اما اینقدر مهربونه که حرفی نمی زنه. اصلا همین که پولمو از اوس رحیم بگیرم میرم براش اون روسری آبی رو می خرم و بهش میدم.  می دونم خیلی خوشحال میشه. چقدر هوا سرده. شال خاکستری رو که برای تولدم بافته بود دور صورتم پیچیدم. بوی لیلا رو می داد. اولین باری که با هم اومدیم همین امامزاده. لیلا می گفت مادرم همه حاجتهاشو از این امامزاده می گیره. وای لیلا لیلا ....

با سرفه شدید از خواب پریدم. فکر کردم تو خونه هستم. مش رحمان رو کنارم دیدم که یه لیوان آب رو داره با زور توی دهنم می ریزه. اسپری رو از جیبم درآوردم. همین که دو پاف زدم سینه ام آروم گرفت. هوا سرد بود. نمی تونستم نفس بکشم. مش رحمان گفت: علی جان! این هوا برات سمه. تو آسم داری. این وقت شب، تو این هوا اینجا چیکار می کنی بابا؟

وای خیلی دیر شده. باید برم خونه. دست مش رحمان رو بوسیدم و رفتم.

یواش در رو باز کردم. میخواستم بچه ها بیدار نشند. لیلا تو سجاده نشسته بود و داشت دعا می خوند. رفتم جلوش نشستم رفت سجده و زد زیر گریه. دلم ریخت دستپاچه شدم. گفتم چی شده؟میلاد طوریش شده؟ گفت: نه نه.

سرشو بالا آوردم و التماسش کردم که بگه چی شده؟

سرفه امونم نمی داد. لیلا نگران شد. اسپری رو از جیبم درآورد و تو دهنم زد. بهتر که شدم، گفتم لیلا جون به لبم کردی بگو.

- علی! همین که رفتی بیرون یکی در خونه رو زد. محکم محکم. فهیمه هنوز خوابش نبرده بود. رفتم دم در. یه آقا و خانم بودند غذای نذری آورده بودند. بعدش آقا چند تا کادو از ماشین بیرون آورد و داد به خانم. خانمش اونها رو به من داد و گفت شب عیدی این لباسا رو تن بچه هات کن. گفتم ببخشید شما؟ اینجا؟...

- گفت: خیریه امام رضا (ع).

اومدم تو خونه. فهیمه هنوز بیدار بود. غذا رو بهش دادم خورد. لباسها رو قایم کردم تا فردا خودت بهشون بدی.

مهر رو از جلوی لیلا برداشتم. گذاشتم جلوی خودم و سجده رفتم.

لیلا گفت: آب قابلمه رو خالی کردم و غذا رو توش گذاشتم روی چراغ علادین. علی! توهم که ناهار نخوردی، واست غذا نگه داشتم. بیا شام بخوریم.

فهیمه خواب بود. رفتم کنارش و بالاخره صورت معصومشو بوسیدم. به لیلا گفتم شاید ماها خیلی بد باشیم ولی امام رضا هوای این بچه های معصوممونو داره. 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 305762