اللهُمَّ عَرِّفْنِی نَفسَکَ، فاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی نَفْسَک، لَم اَعْرِفْ رَسُولَک ... اللهُمَّ عَرِّفنِی رَسُولَک، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسولَک، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ ... اللهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دیِنِی ... و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
X
تبلیغات
زولا
و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
(موجیم و وصل ما از خود بریدن است * ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است)
یکشنبه 13 اردیبهشت 1388
دستان پینه بسته ی زهرا

بچه های خیریه می گفتند مادرش خیلی التماس کرده که تو رو خدا پول بدین دخترم بره کلاس خصوصی. درسش خیلی ضعیفه. چند روز دیگه هم امتحان داره.

می گفتند بهش گفتیم خودمون درساشو باهاش کار می کنیم و نیازی به کلاس خصوصی نیس.

عربیشو دادند به من.پروندشو که دیدم؛ یه دختر یتیم هفده ساله، یک خواهر و دو برادر داره. به علاوه یک برادر بزرگ معتاد، که پسر زن اولی پدرش هست.و حالا مدتی میشه که زندگی این بچه ها رو سیاه کرده و میگه ارث پدریشو می خواد.

شغل مادر:کار در منازل شخصی از قبیل نظافت و ...(البته به دلیل این که زن با آبرویی هست نمی تونه به همه اعتماد کنه و برای کار به خونه هاشون بره.و فقط دو یا سه روز در هفته رو در منزل دو سه تا خانواده مطمئن مشغوله.)

با زهرا تو کتابخونه مسجد قرار گذاشته بودم. ساعت 4 بعد از ظهر.

زودتر از ساعت 4 سر قرار بودم و داشتم با خادم مسجد صحبت می کردم. تا این که یه دختر وارد شد. کفش و کیف آبی، مانتو مشکی تا روی زانو، آستین هاش رو بالا کشیده بود تا آرنج، شلوار مشکی، و شالی که اگه نمی پوشید بهتر بود. صورتش آرایش داشت. اما به قد و قواره اش نمی خورد سوم دبیرستان باشه، خیلی کوچیک تر میزد.با خودم گفتم نه بابا!این نمی تونه زهرا باشه، با اون اوصافی که من توی پروندش خونده بودم.

یه لحظه ترسیدم که نکنه همین باشه!زود با خادم خدافظی کردم تا بره توی اتاقش و درو ببنده. رفتم سراغ این دختر خانوم خوش تیپ.تا راهنماییش کنم به سمت واحد خواهران.که متوجه شدم این، همون زهراست!

خیلی ناراحت شدم که این تیپی اومده توی مسجد.تندی بردمش توی کتابخونه تا کسی اونو نبینه.(ناراحتی من از دست زهرا نبود.بلکه از این بابت بود که می ترسیدم یکی از آقایونی که دلش به حال اسلام میسوزه ایشونو ببینه و بهش تذکر بده.اونوقته که دیگه زهرا از اسم مسجد هم بدش بیاد.)

خیلی زود با هم رفیق شدیم وصدای خنده هامون بچه های کتابخونه رو کلافه کرده بود. هر دومون از کلاس راضی بودیم. سرش که پایین بود و داشت تمرین حل می کرد همچین رفتم تو فکر که آخه چرا با این سر و وضع؟

"اگه از دری فقر وارد بشه، از در دیگه ایمان خارج میشه" همش تو ذهنم تکرار میشد.

زهرا مصداق این سخن بود، البته در ظاهر. نگاهم به پشت دستش افتاد، قاچ خورده بود و شدیدا خشک. انگشتهای کلفت که نشون میداد حسابی کار کرده بوده و زحمت کشیده. با خودم گفتم چه دختر خوبی که کارهای خونه رو انجام میده تا مامانش بره بیرون و نون دربیاره.کلاس تموم و شد و خدافظی کردیم.

وقتی جریان دستاشو واسه بچه ها گفتم، گفتند که زهرا خودش هم همراه مادرش به خونه های مردم  میره و کار می کنه.

همون جا نشستم رو صندلی.باورم نمیشد که تا چند دقیقه پیش کنار چه موجود نازنینی نشسته بودم. چرا قدرشو ندونستم؟

کاش دستان پینه بسته ی زهرا رو بوسیده بودم!

کاش .............

نمی دونم چرا این روزا هر چی فکر می کنم معنای کلمه عدالت، مساوات، یتیم نوازی و ... رو یادم نمیاد. شاید آلزایمر گرفتم.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 307991