اللهُمَّ عَرِّفْنِی نَفسَکَ، فاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی نَفْسَک، لَم اَعْرِفْ رَسُولَک ... اللهُمَّ عَرِّفنِی رَسُولَک، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسولَک، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ ... اللهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دیِنِی ... و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
  و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
موجیم و وصل ما از خود بریدن است  ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است
چهارشنبه 13 دی ماه سال 1385
یه دل جمکرانی...

شب بود، سرد بود، زمستون بود، تاریک بود، شب چهارشنبه....

یه جمکران زائر با یه جمکران دل اومده بودند.

داشتم ماشینها رو میشمردم، یکی، دو تا، .... صد تا،.....دویست تا،...

خیلی زیاد بودند، اما یکدفعه چشمم به گروهی افتاد که داشتند پیاده می آمدند.

به ورودی شماره یک که رسیدیم همه کفشها رو درآوردند و ....

هر کس به سمتی رفت. من و ریحانه هم طبق معمول رفتیم به سمت چاه عریضه. کلی نامه داشتم که قول داده بودم بندازم تو چاه. روی یه نامه هم اسم همه دوستانی رو که توی سه تا پست آخریم نظر گذاشته بودند نوشتم و انداختم. خیلی ها رو نام بردم و براشون دعا کردم.  بعضی از خانومها هم همونجا کاغذهاشونو به ما میدادند تا واسشون نامه بنویسیم. از درد و دلهاشون می گفتند. از سختیهای زندگیشون. از بچه هاشون.....

من و ریحانه یه جای دنج داریم که هر وقت میریم جمکران اونجا میشینیم و به گنبد فیروزه ای خیره میشیم. همونجا خیلی با آقا حرف زدیم. ...

گفتیم ما که دانشجوی دوره تخصصی معارف مهدویت هستیم، ما که تا الان کلی کتاب  درباره آقا خوندیم، ما که این همه دم از انتظار می زنیم، ببینیم واقعا تو این مدت چی یاد گرفتیم و واسه آقا چی داریم....

من گفتم: بیشتر از همه این ذهنمو اشغال کرده که " حمیری می گه: از جناب سعید بن عثمان پرسیدم آیا امام رو دیدی؟ گفت: بله و آخرین بار در کنار خانه خدا دیدم که می فرمود: الهم انجزلی ما وعدتنی، خداوندا آن چه به من وعده فرمودی امضا بفرما." گفتم این خیلی دلمو میسوزونه که آقا خودشون اینجوری برای تحقق پیدا کردن وعده خدا (ظهور) دعا می کنند اونوقت ما ......

ریحانه می گفت: شنیده ام گفته ای که شیعیان مرا به قدر آب هم طلب نمی کنند، از این سخن دلم گرفت .........

از نامه ها گفتیم، نامه هایی که چند دقیقه قبل تو چاه عریضه نویسی انداخته بودیم. آخه همه اون نامه ها یه جورایی گلایه بود، شکایت بود، درد و دل بود، حاجت بود، حاجت های دنیایی و .....

اما یه چیزی که خیلی برامون عجیب بود نامه یه پسر بچه کوچولو بود. محمد رضا فقط هفت سال داشت اما.... تنها کسی بود که نامه اش یه هدیه برای خود آقا بود. تنها نامه ای که تو اون هیچ حاجتی، گلایه ای، شکایتی ... نوشته نشده بود.

نامه محمد رضا یه نقاشی بود برای آقا. حضرت ابراهیم رو با چهره نورانی کشیده بود و یه بچه هم تو دستاش که میخواست قربانیش کنه. خودش اینو برام توضیح داد. ... کلی پای نامه اش اشک ریختم. نمی دونم محمد رضا چیو میخواد برای امام زمان قربانی کنه. ولی ...

خوش به حال محمدرضا. کاش من هم ....

فهمیدم که با بالا رفتن سنم چقدر از معصومیت دور شدم.

این همه آدم اومده بودند، اما من بین یه جمکران دل فقط یه دل جمکرانی پیدا کردم. به ریحانه گفتم حالا می فهمیم معنی این شعر که خوندی چیه. گفتم: کاش لا اقل تو یکی از اون نامه نوشته شده بود: "عجل علی ظهورک"!

دلم شکست، گفتم: آقا! به خاطر این دل جمکرانی هم که شده ظهور کن.

آقا! شما رو به این بچه های معصوم قسم میدم دل همه ما رو جمکرانی کن!


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 66919